داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام مهدی (عج) 7

داستان های امام مهدی

کنار کعبه چه خبر است؟

داستان های امام مهدی
داستان های امام مهدی

داستان های امام مهدی حالا دیگر آفتاب بالا آمده است، مردم مکّه متوجّه می‌شوند که در مسجد الحرام خبرهایی است.
آنها از یکدیگر سؤال می‌کنند: این کیست که در کنار کعبه ایستاده است و گروهی گرد او را گرفته‌اند؟

در این میان صدایی در همه جا طنین انداز می‌شود.
گوش کن !

این صدای جبرئیل است: «ای مردم! این مهدی آل محمّد است، از او پیروی کنید».
همه مردم دنیا این صدا را می‌شنوند.

عجیب این است که هر کسی این ندا را به زبان خودش می‌شنود، اگر عرب‌زبان است به زبان عربی می‌شنود،اگر فارس‌زبان است به زبان فارسی.

وقتی مردم این ندا را شنیدند با یکدیگر در مورد ظهور سخن می‌گویند و می‌فهمند که وعده خدا فرا رسیده است.

مردم مکّه با شنیدن این ندا به سوی مسجد الحرام هجوم می‌آورند تا ببینند چه خبر شده است.
آنان می‌بینند که امام با یارانش جمع شده اند.

اکنون امام می‌خواهد با مردم سخن بگوید به نظر شما اوّلین سخن امام با مردم چیست؟
امام به کنار کعبه می‌رود و به خانه خدا تکیه می‌زند و چنین می‌گوید: «ای مردم ! من مهدی، فرزند پیامبر هستم.

هر کس می‌خواهد آدم و ابراهیم و موسی و عیسی(ع) و محمّد(ص) را ببیند، مرا ببیند ! ای مردم من شما را به یاری می‌طلبم. چه کسی مرا یاری می‌کند؟».

و اکنون یک امتحان بزرگ الهی در پیش روی مردم مکّه است؛ زیرا با اینکه امام بیش از هزار سال عمر دارد؛ امّا به شکل یک جوان ظهور کرده است.

مردم مکّه در شک و تردید هستند، گروهی از آنها باور نمی‌کنند که این جوان، همان مهدی(ع) باشد.
آنها دسیسه می‌کنند و تصمیم می‌گیرند تا امام را به قتل برسانند؛

ولی فراموش کرده‌اند که امام چه یاران باوفایی دارد، یارانی که عهد بسته‌اند تا آخرین نفس از امام دفاع کنند.

وقتی مردم مکّه می‌بینند که یاران امام آماده دفاع هستند پشیمان می‌شوند و مسجد الحرام را ترک می‌کنند.

داستان های امام مهدی
داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج) 6

داستان های امام مهدی

شمشیری که کوه را متلاشی می‌کند

داستان های امام مهدی
داستان های امام مهدی

داستان های امام مهدی نزدیک اذان صبح است و همه یاران امام زمان، برای خواندن نماز آماده می‌شوند.
نماز برپا می‌شود. نسیم می‌وزد. وقت مناجات با خدای مهربان است.

بعد از نماز، یاران می‌خواهند با ایشان بیعت کنند و پیمان ببندند.
امام کنار درِ کعبه می‌ایستد و دست راست خود را باز می‌کند.

آیا آن نور سفید را می‌بینی که در دست راست امام می‌درخشد؟
این نور بسیار زیبا و خیره کننده است، ولی با این حال هیچ چشمی را آزار نمی‌دهد.

دقّت کن ! در دست دیگر امام چه می‌بینی؟ گویا یک نامه در دست امام است.
آری، این عهد و پیمانی است که پیامبر برای امام زمان نوشته است.

پیامبر این پیمان را به حضرت علی(ع) داده است. سپس این پیمان‌نامه را امام حسن(ع) به ارث برده است و همین طور از امامی به امام دیگر و اکنون به امام زمان رسیده است.

امام در حالی که دست راست خود را باز کرده است می‌فرماید: این دست خداست.
آیا می‌دانی که منظور امام از این سخن چیست؟

امام این آیه را می‌خواند: «إنَّ الذینَ یُبایِعُونَکَ إنَّما یُبایِعُونَ اللّه‌َ: هر آن کس که با تو دست بیعت بدهد با خدا بیعت کرده است».

آری، دست امام، دست خداست.
خوب نگاه کن آیا می‌توانی اوّلین کسی را که با امام دست می‌دهد بشناسی؟

این جبرئیل است که خم می‌شود و دست مبارک امام را می‌بوسد و با او بیعت می‌کند و بعد از آن همه فرشتگان با امام بیعت می‌کنند.

اکنون نوبت بیعت یاران است.
امام رو به آنان می‌کند و می‌گوید: «شما باید از گناهان و زشتی‌ها دوری کنید و همواره امر به معروف و نهی از منکر کنید

و هیچ گاه خون بی‌گناهی را به زمین نریزید. از ثروت اندوزی و تجمّل‌گرایی خودداری کنید، غذای شما، نان جو باشد و خاک بالشت شما».

البته اگر یاران امام، این شرایط را بپذیرند، امام هم قول می‌دهند که هرگز همنشینی غیر از آنان انتخاب نکند.

یاران این شرایط را قبول کرده و با امام بیعت می‌نمایند.
همسفرم! در این سخنان کمی فکر کن !

درست است که این سیصد وسیزده نفر در آینده نزدیک، فرمانروایان دنیا خواهند شد و هر کدام از آنان بر کشوری حکومت خواهند کرد؛ امّا عهد کرده‌اند که تمام عمر بر روی خاک بخوابند !

بی جهت نیست که آنان به چنین مقامی رسیده‌اند و یار امام شده‌اند.
این عهدی که امام با یاران خود می‌بندد؛ گوشه‌ای از آن عدالتی است که همه منتظرش بودیم.

آری امام زمان از یاران خود بیعت می‌گیرد که بر اساس مفاهیم قرآن، عمل کنند.
نگاه کن ! از آسمان، شمشیرهایی نازل می‌شود.

برای هر کدام از سیصد وسیزده نفر یک شمشیر مخصوص می‌آید.
هر کسی شمشیر خود را برمی‌دارد. هیچ‌کس اشتباه نمی‌کند و شمشیر فرد دیگر را برنمی‌دارد؛ زیرا نام هر کس، بر روی شمشیرش نوشته شده است.

عجیب است، بر روی هر شمشیر هزار کلمه رازگونه نوشته شده است. از هر کلمه، هزار کلمه دیگر فهمیده می‌شود.

آنها از هر کلمه، هزار کلمه دیگر دریافت می‌کنند. خداوند برای یاران امام، این کلمات را آماده کرده است تا در موقعیت‌های مختلف از آن استفاده کنند.

تعجّب در این است که چگونه یاران امام می‌خواهند با این شمشیرها با دشمنی بجنگند که انواع سلاح‌های پیشرفته را در اختیار دارد؟

نزد یکی از آنها می‌روم و این سؤل را از او می‌کنم.
او شمشیر خود را به من می‌دهد و می‌خواهد به آن نگاه کنم.

شمشیر را می‌گیرم. هر کار می‌کنم نمی‌توانم تشخیص بدهم که از چه جنسی است.
او می‌گوید: آیا می‌دانی با این شمشیر می‌توان کوه را متلاشی کرد !

آری این شمشیر چنان قدرتی دارد که اگر آن را بر کوه بزنی، کوه را متلاشی می‌کند.
و بارها افرادی از من سؤال کرده‌اند که امام زمان چگونه می‌خواهد با شمشیر، دنیا را در اختیار بگیرد؟

امروز من جواب آنها را یافتم، اگر شمشیر یاران امام، می‌تواند کوه را متلاشی کند، پس شمشیر خودِ امام چه کارهایی می‌تواند بکند؟

آری، در دست این فرمانده و لشکر بی‌نظیرش، اسلحه پیشرفته‌ای است که به شکل شمشیر است؛ امّا هرگز یک شمشیر ساده و از جنس آهن نیست، این یک اسلحه بسیار پیشرفته است.

در این اسلحه چه خاصیّتی نهفته است؟
نمی‌دانم، فقط این را می‌دانم که می‌توان یک کوه را با آن متلاشی کرد.

این اسلحه را خدا ساخته است و به راستی که دست خدا بالای همه دست‌ها است!

داستان های امام مهدی داستان های امام مهدی داستان های امام مهدی داستان های امام مهدی

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)5

داستان های امام زمان

پرچمی که سخن می‌گوید

داستان های امام زمان (عج)
داستان های امام زمان

شب عاشوراست و فردا روز ظهور امام زمان!
امشب، پایان روزگار غیبت رقم می‌خورد. شهر مکّه در تاریکی فرو رفته استّ امّا کنار کعبه نورانی است. امشب کسی به مسجد الحرام نیامده است.

آن جوان را می‌بینی که کنار کعبه مشغول دعاست؟ نمی‌دانم او با خدا چه نجوایی دارد.
آیا می‌خواهی نزدیک برویم و او را از نزدیک ببینیم؟

او امام زمان است که در این خلوت شب با خدای خود راز و نیاز می‌کند.
آیا می‌دانی مُضطرّ واقعی اوست که خدا دعای او را مستجاب و امر ظهورش را اصلاح می‌کند؟

خدا در قرآن می‌گوید: «أمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ: چه کسی دعای مُضطرّ را اجابت می‌کند و سختی‌ها را از او دور می‌نماید؟

اکنون سؤال مهمّی از تو دارم: آیا می‌دانی امام زمان چگونه می‌فهمد که دعای او مستجاب شده است؟
او از کجا می‌فهمد که باید قیام کند؟

آیا می‌دانی که در آن لحظاتی که قرار است دوران غیبت تمام شود، چه حوادثی روی می‌دهد؟
اگر دقّت کنی می‌بینی که امام به همراه خود یک پرچم آورده است.

خدای من! آن پرچم خود به خود باز می‌شود.
آیا می‌توانی نوشته روی پرچم را بخوانی؟

روی پرچم چنین نوشته شده است: «البَیعَهُ للّه». یعنی هر کس با صاحب این پرچم بیعت کند در واقع با خدا بیعت کرده است.

صدایی به گوش می‌رسد. این صدا از کیست؟


امام که مشغول دعا است، شخص دیگری هم در اینجا نیست، پس چه کسی است که سخن می‌گوید؟
گوش کن ! آیا می‌شنوی چه می‌گوید؟ «ای ولیّ خدا، قیام کن!».

من این طرف و آن طرف را نگاه می‌کنم تا شاید گوینده این سخن را بیابم.


عجب ! این همان پرچم است که با قدرت خدا به سخن در آمده است . همسفرم! تعجّب نکن ! مگر مقام امام زمان بالاتر از موسی(ع) نیست؟

مگر درخت به اذن خدا به سخن درنیامد و با موسی(ع) سخن نگفت؟
در اینجا هم به امر خدا، پرچم با امام زمان سخن می‌گوید.

شمشیر امام را نگاه کن که خود به خود از غلاف بیرون می‌آید و با آن حضرت سخن می‌گوید: «ای ولیّ خدا قیام کن!».

نگاه کن، مسجد الحرام چقدر نورانی شده است!
چه شوری بر پا شده است! فرشتگان دسته دسته به مسجد الحرام می‌آیند.

در میان آنها فرشتگانی که در جنگ بدر به یاری پیامبر آمدند نیز حضور دارند.
مسجد پر از صف‌های طولانی فرشتگان می‌شود. در این میان دو فرشته بزرگ الهی را می‌بینی، آنها جبرئیل و میکائیل هستند.

جبرئیل با کمال ادب خدمت امام می‌رسد و سلام می‌کند و می‌گوید: «ای سرور و آقای من ! اکنون دعای شما مستجاب شده است».

اینجاست که امام دستی بر صورت خود می‌کشد و می‌فرماید: «خدا را حمد و ستایش می‌کنم که به وعده خود وفا کرد و ما را وارثِ زمین قرار داد».

نگاه کن! چگونه امام با شنیدن سخن جبرئیل حمد و شکر خدا را می‌کند.
پس من و تو هم باید شکرگزار خدا باشیم که روزگار سیاه غیبت به سر آمد و سپیده ظهور دمید.

به نظر تو اوّلین کار امام در هنگام ظهور چیست؟
جواب یک کلمه بیشتر نیست: نماز .
آری، امام در کنار کعبه می‌ایستد و نماز می‌خواند.

شاید امام به شکرانه اینکه خدا به او اجازه ظهور داده است، نماز می‌خواند.

و شاید او می‌خواهد با نماز از خدا طلب یاری کند؛ زیرا او راهی بسیار طولانی پیش روی خود دارد و نیازمند یاری خداست.

وقتی نماز تمام می‌شود او از جای خود برمی‌خیزد و یاران خود را صدا زده و می‌گوید: ای یاران من ! ای کسانی

که خدا شما را برای ظهور من ذخیره کرده است به سویم بیایید.
نگاه کن، ببین !

یاران امام یکی بعد از دیگری، خود را به مسجد الحرام می‌رسانند.
همه آنها کنار درِ کعبه دور امام جمع می‌شوند…

اکنون امام به کعبه، خانه یکتاپرستی تکیه می‌زند و اوّلین سخنان خود را برای یارانش می‌گوید.

او این آیه قرآن را می‌خواند: «بَقیَّهُ اللّه‌ِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ».
و سپس می‌فرماید: «من بَقیّهُ اللّه و حجت خدا هستم».
می‌دانم که می‌خواهی بدانی معنای «بَقیّه اللّه» چیست.

حتماً دیده‌ای بعضی افراد، وسایل قیمتی تهیّه کرده، آن را در جایی مطمئن قرار می‌دهند. آن وسایل، ذخیره‌های آنها هستند.

خدا هم برای خود ذخیره‌ای دارد. او پیامبران زیادی برای هدایت بشر فرستاد. پیامبران همه تلاش خود را انجام دادند.

ولی آنها موفق نشدند که حکومت الهی را تشکیل بدهند؛ زیرا هنوز مردم آمادگی آن را نداشتند.
امام زمان ذخیره خداست تا امروز حکومت عدل الهی را در همه جهان برپا کند.

آری، امام بَقیّهُ اللّه است، او ذخیره خداست. او یادگار همه پیامبران است.
چه جمع زیبایی، یک شمع و سیصد و سیزده پروانه !

آیا آن ستون نور را می‌بینی؟
یک ستون نور از بالای سر یاران امام زمان به آسمان رفته است. این ستون خیلی نورانی است. همه می‌توانند این نور را ببینند.

این معجزه خدا و نشانه ظهور است. همه مردم دنیا، این نور را می‌بینند و دلشان شاد می‌شود.
یاران امام دور شمع وجود او حلقه زده‌اند، من در این میان نگاهم را از محبوبم برنمی‌دارم.

نگاه کن ! آستینِ چپ پیراهن امام را ببین، آیا آن لکه سرخ را روی آن می‌بینی؟
به راستی چرا لباسِ امام، خون آلود است؟ آیا به بدن او صدمه‌ای وارد شده است؟

نه، این خونِ سرخی که تو می‌بینی یک تاریخ است، یک نماد است. این خون، بسیار قدیمی است و یک دنیا حرف دارد، تو را به جنگ اُحُد و زمان پیامبر می‌برد.

این سرخی خون، میراث سالیان دراز است، این خون، خون لب و دندان پیامبر است.

در جنگ اُحُد وقتی که لب و دندان پیامبر زخمی شد، قطراتی از آن خون بر آستین پیراهن او چکید.
امروز همان لباس پیامبر را فرزند عزیزش بر تن کرده است.

داستان های امام زمان
داستان های امام زمان
داستان های امام زمان

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)4

داستان های امام زمان (عج)

سیصد و سیزده نفر از راه می‌رسند

داستان های امام زمان (عج)
داستان های امام زمان (عج)


داستان های امام زمان (عج) اگر دقّت کنی می‌بینی که تمام مردم مکّه در مورد مطلب مهمّی با هم سخن می‌گویند.
آیا می‌خواهی تو هم از سخن آنها باخبر شوی؟

دیشب، سیصد و سیزده جوانمرد وارد شهر مکّه شده‌اند و تا صبح مشغول عبادت بوده‌اند.
آنها در مسجد الحرام گرد هم آمده‌اند، وهمه نگاه‌ها را متوجّه خود کرده‌اند.

مردم مکّه تعجّب کرده‌اند. آن‌ها نمی‌دانند این جوانان از کجا آمده‌اند و چطور توانسته‌اند خود را به مکّه برسانند؛ زیرا شهر مکّه در محاصره سپاه سفیانی است.

عجیب است که لباس همه این جوانان یک‌شکل است.
همه، هم قد و هم اندازه، مثل یک دسته نظامی، بسیار مرتّب هستند؛ هر کس آنها را ببیند، مبهوت آنان می‌شود .

آمدن این جوانان به شهر مکّه، یک راز است که کسی از آن خبر ندارد.
هر کدام از جوانان در گوشه‌ای از دنیا بودند. چگونه شد که آنها در یک لحظه خود را در مکّه یافتند؟
آنها به امر خدا با «طَیّ‌الارض» به مکّه آمده‌اند.

شاید بپرسی که «طَیّ‌الارض» یعنی چه.
اگر بتوانی در یک لحظه، بدون استفاده از هیچ وسیله نقلیّه‌ای، کیلومترها راه را پشت‌سر بگذاری و خود را به مکّه یا هر جای دیگر برسانی، تو «طَیّ‌الارض» نموده‌ای.

آری، یاران امام معجزه‌وار و بسیار شگفت‌انگیز کنار کعبه جمع شده‌اند.
آری ظهور امام زمان وابسته به حضور این سیصد و سیزده نفر است، اراده خدا بر این بوده است که آنها را در یک لحظه در مکّه جمع کند.

هر کس اسم بزرگ یا همان اسم اعظم خدا را بداند، دعایش مستجاب می‌شود. وقتی امام زمان خدا را به آن اسم قسم می‌دهد، سیصد و سیزده یار او، در یک چشم به هم زدن، در مکّه حاضر می‌شوند .

اکنون تو از این راز آگاه شده‌ای؛ امّا مردم مکّه، همچنان در تعجّب هستند.
آنان در مسجد الحرام دور هم جمع شده‌اند و درباره این مطلب با هم سخن می‌گویند: به راستی این جوانان چگونه وارد مکّه شده‌اند؟

آن طرف را نگاه کن ! آن مرد را می‌بینی که به سمت بزرگان مکّه می‌رود.
او کیست و چرا چنین سراسیمه و مضطرب، جمعیّت را می‌شکافد؟

او مستقیم نزد فرماندار مکّه می‌رود. سلام می‌کند و می‌گوید: «دیشب خواب عجیبی دیدم و برای همین خیلی ترسیده‌ام».

فرماندار مکّه نگاهی به او کرده و می‌گوید: «خوابت را برایم تعریف کن ».
و آن مرد چنین می‌گوید: «خواب دیدم که ابری در آسمان ظاهر شد و آرام آرام به سمت زمین آمد تا اینکه به کعبه رسید.

در آن ابر، ملخ‌هایی دیدم که بال‌های سبزی داشتند و مدّت زیادی دور کعبه طواف کردند و سپس به شرق و غرب عالم پرواز کردند».

هر کس که این سخن را می‌شنود به فکر فرو می‌رود.
آیا بینِ این خواب و آن گروه سیصد وسیزده نفری، ارتباطی وجود دارد؟
در شهر مکّه شخصی هست که خواب را خیلی خوب تعبیر می‌کند. از او می‌خواهند تا این خواب را تعبیر کند.

او قدری فکر می‌کند و سپس می‌گوید: «لشکری از لشکریان خدا وارد این شهر شده است و شما هرگز نمی‌توانید در مقابل آن مقاومت کنید».

همه مردم مکّه به فکر فرو می‌روند. آری، آن لشکر، همان جوان‌هایی هستند که دیشب وارد مکّه شدند.
طبیعی است که مردم مکّه از دست این جوانان عصبانی باشند؛ زیرا اینان می‌خواهند اهل بیت(ع) و شیعیانشان را در همه دنیا عزیز کنند.

شما فکر می‌کنید اوّلین تصمیم مردم مکّه چه می‌باشد؟
درست حدس زده‌اید، آنها می‌خواهند این سیصد و سیزده نفر را دستگیر کنند؛ امّا خدا ترسی بزرگ بر دل آن مردم می‌اندازد.

من به حال این مردم ساده‌لوح می‌خندم، مردمی که هنوز هم در فکر دشمنی با شیعه هستند. آنها نمی‌دانند که دیگر روزگار غربت شیعه تمام شده است.

یکی از بزرگان مکّه که می‌بیند همه در ترس و اضطراب هستند.

می‌گوید: این جوانانی که من دیده‌ام، چهره‌هایی نورانی دارند و اهل عبادت هستند، آنها که تا به حال کار خلافی انجام نداده‌اند، چرا از آنها می‌ترسید؟

مردم مکّه تا غروب آفتاب در مورد این جوانان سخن می‌گویند و آن چنان ترس و وحشتی در دل دارند که نمی‌توانند هیچ کاری بکنند.


شب فرا می‌رسد و مردم به خانه‌های خود باز می‌گردند و به خواب سنگینی فرو می‌روند.

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)3

داستان های امام زمان (عج)

خانه آباد ، کجاست؟

داستان های امام زمان (عج)
داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج) اینجا مکّه است، شب نهم «محرّم»، شب تاسوعا.
جهان تشیّع عزادار امام حسین(ع) و برادر با وفایش عباس است.

قرار است اجازه ظهور ازطرف خداوند داده شود؛ امّا این کار با تشریفات خاصّی صورت می‌گیرد.
با اجازه ظهور دیگر حکومت سیاهی‌ها غروب می‌کند و هنگام طلوع روشنایی است.

امشب انتظار به سر می‌آید و خداوند فرمان ظهور را صادر می‌کند.
اگر چه ما هم‌اکنون در مکّه و کنار خانه خدا هستیم؛ امّا باید امشب سفری به آسمان چهارم داشته باشیم.

مگر در آسمان چهارم چه خبر است؟ صبر کن، برایت می‌گویم.
ما باید به کنار «بیتُ المَعمُور» برویم.
حتما می‌گویی: «بیتُ المَعمُور» دیگر کجاست؟
همان‌طور که ما کعبه را به عنوان خانه خدا می‌شناسیم و گرد آن طواف می‌کنیم، خداوند بالای این کعبه، در آسمان چهارم، خانه‌ای ساخته تا فرشتگان گرد آن طواف کنند.

«بیت المعمور» به معنای «خانه آباد» است و اجازه ظهور امام زمان کنار این خانه صادر می‌شود و همه دنیا آباد می‌شود. آری، در دوران غیبت، دنیا خراب و ویران است. وقتی که ظهور امام فرا برسد دنیا آباد می‌شود، برای همین، آبادیِ دنیا از کنار خانه آباد (بیتُ المَعمُور) آغاز می‌شود.

باید امشب با من به آسمان چهارم بیایی. حتماً می‌دانی که قرآن از آسمان‌های هفت گانه سخن گفته است. ما اکنون می‌خواهیم به طبقه چهارم آن برویم.

خوب نگاه کن! چه می‌بینی؟ تمام پیامبران اینجا جمع شده‌اند. اینجا می‌توانی آدم و نوح و عیسی و موسی و ابراهیم(ع) را ببینی.

گروهی از مؤمنان هم در اینجا هستند.
همه منتظرند و نگاهشان به سویی خیره شده است.
آن طرف را نگاه کن، چه می‌بینی؟
فرشتگان دارند چند منبر نورانی را به سوی «بیتُ المَعمُور» می‌آورند.

خوب دقّت کن، آیا می‌توانی تعداد آن منبرها را بشماری؟
درست است، چهار منبر نورانی !
رسول خدا و حضرت علی و امام حسن و امام حسین(ع) را نگاه کن که با چه شکوهی به سوی این منبرها می‌روند و بالای آنها می‌نشینند.

چه شوری در میان این فرشتگان و انبیاء و مؤمنان برپا شده است…
در این هنگام، همه درهای آسمان باز می‌شوند.
پیامبر می‌خواهد دعا کند و با خدای خویش نجوا کند. همه فرشتگان و پیامبران نیز آماده‌اند تا با پیامبر اسلام همنوا شوند.

گوش فرا بده تا تو هم سخن پیامبر را بشنوی !
پیامبر چنین عرضه می‌دارد: «بار خدایا ! تو وعده دادی که بندگان خوبت را فرمانروای زمین گردانی. لحظه عمل به آن وعده فرا رسیده است».

همه فرشتگان و پیامبران نیز همین سخن را زمزمه می‌کنند.
نگاه کن ! پیامبر و حضرت علی و امام حسن و امام حسین(ع) در بالای آن منبرها به سجده رفته‌اند.
آنان در سجده چنین می‌گویند: «بار خدایا ! بر ستمکاران خشم گیر؛ زیرا حریم تو شکسته شد. دوستانت کشته و بندگان خوبت ذلیل شدند».

همسفر خوبم! تو خوب می‌دانی که منظور آنها از این سخنان چیست.
وقتی که خانه وحی به آتش کشیده شد و دُرّ یگانه عصمت، فاطمه(س) شهید شد، همان روز، حریم خدا شکسته شد!

آن روزی که امام حسین(ع) با لب تشنه شهید شد، ذلّت اهل ایمان شروع شد.
و به راستی، پیامبر خوب می‌داند چگونه از خداوند اذن ظهور را بگیرد.

جالب است بدانی قبل از اینکه پیامبر بالای منبر برود، خداوند فرشته‌ای را به آسمان دنیا می‌فرستد.23
من مدّت زیادی در این فکر بودم تا علّت این کار را بفهمم.

آری، پیامبر از این منبر پایین نمی‌آید تا اجازه ظهور امام زمان را بگیرد وخداوند برای شادی دل پیامبر، این فرشته را قبلاً به آسمان دنیا فرستاده است تا وقتی دعای پیامبر تمام شد، این فرشته هر چه سریع‌تر حکم ظهور را در دستان مبارک امام قرار دهد.

پیامبر در این سجده، چنان با خدا سخن گفت و از سوز دل خود پرده برداشت که اکنون دیگر هر گونه تأخیر در امر ظهور امام، مقبول درگاه خداوند نیست.

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان (عج)2

داستان های امام زمان (عج)

سیّد محمّد شهید می‌شود

داستان های امام زمان (عج)
داستان های امام زمان (عج)


داستان های امام زمان (عج) امروز، روز بیست و پنجم «ذی الحجّه» است. ما تا زمان ظهور، پانزده روز فرصت داریم.

همسفر خوبم! آیا موافقی که با هم به اطراف کوه «ذی‌طُوی» برویم؟

حتما در دعای ندبه، این جمله را بسیار خوانده‌ای: «أبِرَضْوی أم غیرها أم ذی طُوی».

اکنون برخیز و با من به کوه «ذی‌طُوی» بیا. وقتی از کعبه به سوی مدینه حرکت کنیم، حدود پنج کیلومتر که برویم به آن کوه می‌رسیم.

نگاه کن ! ده نفر از یاران امام، در بالای این کوه جمع شده‌اند.

شاید بگویی: مگر امام سیصد و سیزده یار ندارد، پس چرا آنها فقط ده نفرند؟
این ده نفر یاران مخصوص او هستند که زودتر از همه خدمت امام رسیده‌اند؛ امّا آن سیصد و سیزده نفر، حدود چهارده روز دیگر به مکّه خواهند آمد.

امام زمان بر فراز کوه ذی طُوی ایستاده است و منتظر است تا خدا به او اجازه ظهور بدهد.

آیا می‌دانی آن عبایی که بر دوش امام زمان است، عبای پیامبر می‌باشد؟
آن عمامه زرد رنگی را که بر سر دارد، می‌بینی؟ این، همان عمامه رسول خداست.
گوش کن!

امام به یاران خود می‌گوید: «می‌خواهم یک نفر را به سوی مردم مکّه بفرستم».
این یک مأموریّت مهم است.

چه کسی به عنوان نماینده امام به سوی مردم مکّه خواهد رفت؟
اکنون امام یکی از پسر عموهای خود را برای این کار مهم انتخاب می‌کند.

نام او «سیّد محمّد» است. امام به او دستور می‌دهد که به سوی مردم مکّه برود و پیامی را به آنها برساند.
آیا می‌خواهی این پیام را بشنوی؟

گوش کن! پیام امام این است: «من از خاندانی مهربان و از نسل پیامبر هستم و شما را به یاری دین خدا دعوت می‌کنم. ای مردم مکّه، مرا یاری کنید».

تو خود می‌دانی که امام زمان، نیازی به کمک مردم مکّه ندارد؛ زیرا روزگار ظهور نزدیک است، و به زودی وعده خدا فرا می‌رسد و هزاران فرشته به یاری او می‌آیند.

پس چرا امام از مردم مکّه تقاضای کمک می‌کند؟
امام آنان را دعوت می‌کند تا به راه راست هدایت شوند و در این صورت، در این شهر هیچ خونی ریخته نخواهد شد.

آری، او امام مهربانی‌هاست و برای همین با تمام صداقت، مردم مکّه را به یاری دعوت می‌کند.
نگاه کن! سیّد محمّد آماده حرکت شده و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجد؛ زیرا مأموریّتی مهم به او داده شده است.

او با مولای خود و دیگر دوستانش خداحافظی می‌کند و به سمت مسجد الحرام رهسپار می‌شود.
من کمی نگران هستم، مردم مکّه با این جوان چگونه برخورد خواهند کرد؟
ساعتی می‌گذرد، خبری از سیّد محمّد نمی‌شود، کم‌کم به نگرانی من افزوده می‌شود،

خدایا! چرا سیّد محمّد این قدر دیر کرد؟
و لحظاتی بعد یک نفر در حالی که خیلی پریشان است نزد امام می‌آید.

او به امام خبر می‌دهد که سیّد محمّد وارد مسجد الحرام شد و پیام شما را به مردم مکّه رساند؛ امّا مردم مکّه به او حمله کردند و او را کنار کعبه شهید کردند.

آخر به چه جرمی به قتل رسید؟
مگر این شهر، حرم امن الهی نیست؟ مگر حتّی حیوانات هم اینجا در امن و امان نیستند؟
مگر نماینده امام چه گفت که مردم مکّه چنین خروشیدند و او را مظلومانه کشتند؟

او همان شهیدی است که در احادیث ما به عنوان «نفس زَکیِّه» از او نام برده شده است. حتماً می‌خواهی بدانی معنای آن چیست؟
نفس زَکیِّه یعنی: فردی بی‌گناه و پاک که مظلومانه کشته می‌شود.

داستان های امام زمان (عج)

داستان های امام زمان(عج)1

داستان های امام زمان(عج)

ماه مکّه سوی کعبه می‌آید

داستان های امام زمان(عج)
داستان های امام زمان(عج)

چرا این کتاب را در دست گرفته‌ای و با چه انگیزه‌ای این کتاب را مطالعه می‌کنی؟
هیچ می‌دانی من می‌خواهم تو را به سفری دور و دراز ببرم؟
همسفر خوب من ! از تو می‌خواهم تا همراه من به آینده بیایی ! آینده‌ای که دیدنش آرزوی همه است.
من تو را به روزگاری می‌برم که قرار است امام زمان در آن ظهور کند؛ آری، سخن من در مورد روزگار ظهور است.

من می‌خواهم حوادث آن روزگار را برایت بگویم. آیا آماده هستی؟
حتماً بارها شنیده‌ای که وعده خدا بسیار نزدیک است. پس برخیز و همراه من به مکّه بیا…
امروز، بیستم «ذی‌الحجّه» است .

من و تو الآن در شهر مکّه، کنار کعبه هستیم . بیست روز دیگر تا ظهور باقی مانده است. امام زمان روز دهم «مُحرّم» کنار کعبه ظهور می‌کند.

نگاه کن! ببین که کعبه چقدر زیبا، جلوه نمایی می‌کند !
آیا موافقی با هم طوافی گرد کعبه بنماییم؟
به راستی چرا «مسجدالحرام» این قدر خلوت است؟ !
شنیده بودم که خانه خدا بسیار شلوغ است و هیچ وقت دور خانه خدا خلوت نمی‌شود.

چرا امروز اینجا این قدر خلوت است؟
آیا عشق و علاقه مردم به کعبه کم شده است؟
مکّه حرم امن خدا است؛ امّا امروز سپاهیان «سُفیانی» این شهر را محاصره کرده‌اند و به همین علّت است که شهر این قدر خلوت است.

همسفرم! آیا «سُفیانی» را می‌شناسی؟
آیا می‌خواهی کمی درباره او برایت سخن بگویم؟
«سفیانی» یکی از دشمنان امام زمان است و قیام او از علامت‌های ظهور معرّفی شده است.

تقریباً پنج ماه قبل، او در سوریه دست به کودتای نظامی زد و حکومت این کشور را به دست گرفت، سپس به عراق حمله کرد و شهر کوفه را به تصرّف خود درآورد ودر این شهر جنایات زیادی انجام داد و تعداد زیادی از شیعیان این شهر را قتل‌عام کرد.

سفیانی سپاهی را به مدینه فرستاد و توانست این شهر را هم تصرّف کند.

اکنون، سفیانی در اندیشه تصرّف شهر مکّه است؛ زیرا شنیده است امام زمان در این شهر ظهور می‌کند.
او دستور داده تا تعدادی از سربازانش به مکّه بروند و این شهر را محاصره کنند.

اکنون شهر مکّه در تصرّف سپاهیان سفیانی است.

سؤالی ذهن مرا به خود مشغول کرده است: امام زمان و یاران او چگونه این حلقه محاصره را خواهند شکست؟
سپاهیان سفیانی با دقّت همه راه‌های ورودی شهر را کنترل می‌کنند.
آماده شو !
ما باید به بیرون شهر برویم، همان جایی که قرار است جوانی ماه‌رو وارد شهر شود.

آنجا را نگاه کن !
آیا آن جوان سی ساله را می‌بینی که به شکل و شمایل یک چوپان است؟
او در دست خود یک چوب‌دستی دارد و آرام آرام از میان سپاه سفیانی عبور می‌کند. خیلی عجیب است !
سپاه سفیانی که نمی‌گذارند هیچ‌کس وارد شهر شود، چرا مانع ورود این جوان نمی‌شوند؟
نمی‌دانم او را شناختی یا نه؟
جان من فدای او!
این جوان، همان مولای من و توست که به امر خدا به شکل یک چوپان، وارد شهر می‌شود.

او از راه دوری آمده است. او از «یَمَن» به «مدینه» رفته و مدّتی در شهر پیامبر منزل کرده است و با حمله سپاه سفیانی به مدینه، از آنجا خارج شده و اکنون به مکّه رسیده است.

صورت نورانیش چون ماه شب چهارده می‌درخشد.

به گونه راستش نگاه کن ! آن خال زیبا را می‌بینی که چون ستاره‌ای می‌درخشد؟
این جوان، فرزند پیامبر است و می‌آید تا دین جَدّش را زنده کند…
امام زمان وارد شهر می‌شود، ودر کنار کوه‌های این شهر منزل می‌کند.

شهر مکّه، شهر خدا و کعبه، محور خداپرستی است و چون هدف امام، ریشه‌کن کردن کفر است، حرکت خود را از مکّه شروع می‌کند.

امام حسین (ع): شیعه واقعی

امام حسین (ع): شیعه واقعی

امام حسین (ع) شیعه واقعی

مردى به حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض کرد من از شیعیان شمایم . فرمود:

از خدا بترس چیزى را ادعا مکن که خداوند بگوید دروغ مى گوئى و در ادعاى خود گناه کردى. شیعیان ما کسانى هستند که قلبهایشان از هر غل و غش و حیله اى پاک باشد بگو من از موالیان و دوستان شما هستم . مرد دیگرى به حضرت زین العابدین (علیه السلام) گفت من از شیعیان خاص شمایم.
فرمود پس تو نیز مانند ابراهیم خلیل هستى که خداوند درباره او مى فرماید: و ان من شیعته لابراهیم اذ جاء ربه بقلب سلیم ((همانا شیعیان او ابراهیم است که با قلبى پاک و سالم نزد پروردگارش آمد)) اگر قلبت مانند قلب ابراهیم است از شیعیان ما هستى اما اگر مانند او نیست ولى پاک از غل و غش مى باشد از دوستان ما هستى اگر اینطور هم نیست و مى دانى آنچه گفتى دروغ بود به کفاره این دروغ مبتلا به فلج و جذام خواهى شد که تا آخر عمر تو را رها نکند.
فرمود پس تو نیز مانند ابراهیم خلیل هستى که خداوند درباره او مى فرماید: و ان من شیعته لابراهیم اذ جاء ربه بقلب سلیم ((همانا شیعیان او ابراهیم است که با قلبى پاک و سالم نزد پروردگارش آمد)) اگر قلبت مانند قلب ابراهیم است از شیعیان ما هستى اما اگر مانند او نیست ولى پاک از غل و غش مى باشد از دوستان ما هستى اگر اینطور هم نیست و مى دانى آنچه گفتى دروغ بود به کفاره این دروغ مبتلا به فلج و جذام خواهى شد که تا آخر عمر تو را رها نکند.
مردى در حضور حضرت باقر (علیه السلام) بر دیگرى افتخار کرد به این جملات. گفت تو بر من فخر مى کنى! با اینکه من از شیعیان آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) هستم. حضرت فرمود به پروردگار کعبه قسم تو بر او فخرى ندارى با اینکه اشتباهى نیز در این دروغ گفتن کردى. آیا مالت را بیشتر دوست دارى براى خود خرج کنى یا براى دوستان مومنت ؟
عرض کرد بیشتر مایلم براى مخارج خود صرف کنم . فرمود پس تو از شیعیان ما نیستى. خرج کردن اموال در نزد ما براى کسانى که به ادعا مى گویند شیعه شما هستیم محبوبتر است تا براى خودمان (چه رسد به کسانى که واقعا شیعه ما هستند) و لکن قل انا من محبیکم و من الراجین النجاه بمحبتکم ، ولى بگو من از دوستان شمایم و از آنهایم که امیدوارم به واسطه محبت شما نجات بیابم.(1)
1- این چند روایت از جلد 15 بحار جزء اول ، ص 143 و 144.
منبع:آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد اول.
منبع:http://ahlelbeat.ir/

داستانهای ائمه: امام حسن (ع): مهمان نوازی

عربى بدشکل و بسیار زشت رو، میهمان حضرت مجتبى (علیه السلام ) گردید و بر سر سفره نشست . از روى حرص و اشتهاى فراوان مشغول غذا خوردن شد. از آنجا که خوى امام و این خانواده کریم است آنجناب از غذا خوردن او خرسند گشت و تبسم فرمود. در بین صرف غذا پرسید: اى عرب زن گرفته اى یا مجردى ؟ عرض کرد زن دارم . فرمود: چند فرزند دارى ؟ گفت هشت دختر دارم که من به شکل از همه بهترم اما آنها از من پرخورترند. حضرت تبسم نموده او را ده هزار درهم بخشید گفت این سهم تو و زوجه و هشت دخترت .(1)


1- لطائف الطوائف ، ص 139.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد هفتم.

منبع:http://ahlelbeat.ir/

علت نامگذاری حضرت فاطمه (س) به زهرا

ابوهاشم عسکرى گوید: از حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) پرسیدم که به چه مناسبت حضرت فاطمه را ((زهرا)) نامیده اند؟ فرمود:

به خاطر آن که چهره اش از اول صبح براى امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سان خورشید درخشان و به هنگام زوال مانند ماه نورانى و به هنگام غروب مانند ستاره درخشان روشن مى شد(1)


 (1)فاطمه زهرا (سلام الله علیها) شادمانى دل پیامبر، ص 256.

منبع:۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)،عباس عزیزى

منبع:http://ahlelbeat.ir/